اما نه ...
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی:

این صدای تو نیست؟... اما نه...
های های تو نیست؟ ... اما نه ...
فقط این رد پاست بر کوچه
ردپای تو نیست؟ ... اما نه...
آه آن عابری که می گذرد
آشنای تو نیست؟... اما نه...
آه این برگهای پاییزی
نامه های تو نیست؟... اما نه...
-کاش می مرد ، مرد عاشق من!
این دعای تو نیست؟... اما نه...
این همه دیر و زود آمدنت
از ریای تو نیست؟ ... اما نه...
نه! نباید می آمدی اینجا
کوچه جای تو نیست!... اما نه...
یکنفر گفت: «دوستت دارم»
این صدای تو نیست؟... اما نه...

محمد سعید میرزایی


 
زده !
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی:

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمارکش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است

بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف

ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

 

 
حتی از مرگ ...
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱   کلمات کلیدی:

خیلی خستم. نه از این خسته های اخمو. خستگی با تلخ خند. از اون خنده ها که کمتر کسی تشخیصش میده. دلم آرامشم نمی خواد. فقط می خوام که قایق زندگیم حرکت کنه. به کجا؟ مهم نیست . رفتنش مهمه . مهم اینه که تند از کنار همه چی رد شه ...

این روزا حس می کنم که یکی نشسته و داره قایقم رو می رونه. خودم صاحبش نیستم. اصلا کلا صاحب هیچی نیستم. حس تملک ندارم .نه بخودم و نه به کسی یا چیزی. دیگه تسلیم شدم .

فقط می خوام بخوابم چون مدتهاست دیگه دلم غنج نمیره. ذوق نمی کنم. منتظر نیستم. آواز نمی خونم. ساز نمی زنم.

دیگه از هیچی هم نمی ترسم. حتی از مرگ...


 
نمایشی دو نفره با یک بازیگر
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦   کلمات کلیدی:

این نمایش دو بازیگر دارد. یکی من یکی تو که نقش تو را هم من بازی می کنم . نمایشمان اجزای صحنه ی زیادی ندارد . یک استکان که دست من است و یک تنگ شراب که دست توست. در این نمایش قرار است که من عاشق تو بشوم و تو قرار است که بروی . اینقدر بروی که دیگر هیچ تماشاگری در دنیا نتواند حتی سایه ات را ببیند . بازی که به میانه اش رسید و من غرق تو شدم ، و رنگ چشمانت مبهوتم کرد ، تو پا می شوی و از سمت چپ صحنه – همانجا که درختها را چپانده اند توی گلدانهای مقوایی –  خارج می شوی و بعد ... تلخ ترین موسیقی عالم نواخته می شود و همه ی نور ها می روند .

دوباره که نور ها آمدند من نشسته ام وسط صحنه و بغض کرده ام. آنقدر بقضم پر رنگ است که حتی دور ترین تماشا گران هم از ته سالن بخوبی می توانند بغضم را ببینند . تو طوری از سمت چپ صحنه خارج شوی که همه بغضم را نه که ببینند بلکه زار زار بگریند ...

همانطور که گفتم نمایش ما دو بازیگر بیشتر ندارد . من و تو که نقش تو را هم خودم بازی می کنم پس تو می توانی بین تماشاگران بنشینی و نرسیدن ما را زار زار بگریی ...


 
Too much love will kill you
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me
I'm far away from home
And I've been facing this alone
For much too long
I feel like no-one ever told the truth to me
About growing up and what a struggle it would be
In my tangled state of mind
I've been looking back to find
Where I went wrong
Too much love will kill you
If you can't make up your mind
Torn between the lover
And the love you leave behind
You're headed for disaster
'cos you never read the signs
Too much love will kill you
Every time
I'm just the shadow of the man I used to be
And it seems like there's no way out of this for me
I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down
How would it be if you were standing in my shoes
Can't you see that it's impossible to choose
No there's no making sense of it
Every way I go I'm bound to lose
Too much love will kill you
Just as sure as none at all
It'll drain the power that's in you
Make you plead and scream and crawl
And the pain will make you crazy
You're the victim of your crime
Too much love will kill you
Every time
Too much love will kill you
It'll make your life a lie
Yes, too much love will kill you
And you won't understand why
You'd give your life, you'd sell your soul
But here it comes again
Too much love will kill you
In the end...
In the end.

بشنوید 


 
تریاک
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱   کلمات کلیدی:

نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان

گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:

"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"

مادر!... بس است...

 وای...

 فراموش کن مرا.

باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان

دست از سرم بدار،نمی دانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی

این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟

*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود

زنهار!تیرگی زند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!

" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!

نصرت رحمانی


 
مسلمانی ..
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱   کلمات کلیدی:

 
از حسین ... پناهی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧   کلمات کلیدی: حسین ،پناهی ،ستاره ها

بیکرانه

 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

 

 

غریب

 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

 

بهانه

 

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر

 

دل خوش

 

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

کلیه اشعار از مجموعه ستاره ها -1375 - زنده یاد حسین پناهی

 


 
اینجا زمستان است ...
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳   کلمات کلیدی:

نیایش محمد نوری زاد

پ. ن : محمد نوری زاد در اعتصاب غذای خشک است .اصلا حال و روز خوشی ندارد . مدتهاست که در سلول انفرادی زندان اوین است . جرمش هم این است که به حضرت آقا چند تا نامه نوشته که ...  زینب دخترش از مردم خواسته که بروند اینجا و دو سه تا کلیک کنند . کاری زیادی هم ندارد . شاید به گوش دنیا برسد و فرجی حاصل شود . 


 
دی جی محمود ...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳   کلمات کلیدی:

خدا را شکر . باران هم که آمد همه ی گند و کثافتها را داد خورد گل و گیاه خیابان . خیالمان راحت شد . دیگر چه کم داریم . جایمان که گرم است . دور و برمان هم که همه آدمهای کار بدست پولدار . بساط محرم و شکم چرانی هم که بر پاست . ملت دارند کرور کرور ثواب جمع می کنند . از این هیئت به آن هیئت . بازار مداحان هم که سکه است .سی دی 2010 اوبس اوبس دی جی محمود کریمی را  هزار تومن می فروشند پشت چراغ قرمز . خوراک ماشین های تیوتر دار است  .شکر خدا مملکت هم رو به روال است . نگرانیمان فقط این بود که نکند آمریکا این اسرائیلی ها و عربها را با هم آشتی بدهد که بلطف خدا و با زحمت دوستان همچین میانه شان شکراب شد که دو سه سال بکش بکش رو شاخشان هست . تلویزون هم که شب و روز بمان راست می گوید . اصلا این روزها همه راست می گویند . از بقال و قصاب گرفته تا رهبر و رئیس جمهور . مملکت امام زمان است دیگر . شکر خدا همه چیز دارد آماده می شود برای ظهور آقا .

ما هم البته نمی دانیم این روزها چمان شده است . یه چیزهایی را می بینیم ولی نمی دانیم چرا باورمان نمی شود . عیب و ایراد از چش و چالمان است حکما . مثلا می بینیم یارو خودش را دارد جر می دهد ولی باورمان نمی شود . می بینیم یارو چار تا کور و کچل دور خودش جمع کرده و عکس می گیرد . تو کتمان نمی رود . جنی شدیم حکما . دیگر حالمان دارد از خودمان بهم می خورد . باید برویم مریض خانه ای چیزی . آخر آدم این همه معنویت را ببیند و شک کند . این همه شور حسینی که در این خیل جمعیت موج می زند ...

مانده ایم که این دو سه روز تعطیلات را چه کنیم . زن نوری زاد گفته است بزودی قرار است میت شوهرش را که اعتصاب غذا کرده در زندان اوین تحویل بگیرد ... اگر خوب جیلیز ویلیز کند شاید دوباره خرتو خر شود ... اگر بساط شام هیئت را زود ردیف کنند شاید برویم یه صفایی بکنیم اگر نه که شب می رویم تو بالاترین خبرش را می خوانیم .

 


 
← صفحه بعد