نهایت عشق
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠   کلمات کلیدی:

دنیای ما و مسیری که در هستی خود طی می کنیم چونان می نماید که بر روی مسیر دایره ایست که در انتهای خود به ابتدا می رسد :

- زوایای دایره را بنگر که پس از 360 به صفر می رسد

- بفرموده الله پس از هر سختی آسانیست یعنی هر چیز در نهایت حدت خود به مبدا می رسد

- ستارگان در نهایت روشنایی و گرمای خود می رمبند و فرو میریزند و سرد ترین اجسام کیهان را می سازند

- تاریکترین ساعت شب درست قبل از روشنایی سپیده دم است ..

و همچنین است اطباع ما :

نهایت ترس شجاعتیست وصف نا شدنی

نهایت غرور خاکساریست

نهایت آزمندی نابود کردن هر آنچه هست و نیست و بی نیازیست

نهایت ایمان شکیست کشنده

نهایت زندگی مرگ

و

نهایت عشق ، نفرتی بی پایان


 
به جهنم
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦   کلمات کلیدی:

نوشتن مثل ترکیدن بغض می مونه . وقتی جلوی خودت رو گرفتی ولی یه دفعه اشکت سرازیر میشه . نوشتن برای من یه جور نوستالوژیه . مثل خاطرات یه کافه میمونه که با یه دوست قدیمی رفتی ... اصلا از وقتی که نوشتن رو کنار گذاشتم کارم رسید به اینجا . دانه های تسبیح زندگیم رو همین نوشتن به هم وصل کرده بود . حالا با کلی مکافات باید حواسم رو جمع کنم و تیکه پاره های زندگیم رو یه کاسه کنم. که من الان کجام و چی هستم و چی می خوام . خیلی کلیشست ولی لازمه. حکم مرگ و زندگی رو داره واسم ...خودم کجام و اطرافیانم . الان سی و سه سالمه .تو مناسبات دنیا نمیدونم این سن زیاد یا کمیه . ته عمرم معلوم نیست پس اهمیتی هم نداره که بدونم.  خودم رو میخ کردم به کارم که مثل چرخ عصار هی می چرخه و می چرخه و تکرار میشه . توی سالهای اخیر خودم - جسمم - همینجا مونده . پشت یه عالمه کاغذ و دستور و تلفن... آدمها ... آدمهای خنثی که رفتنشون نه چیزی رو کم می کنه نه زیاد ... که مثل قارچ رشد می کنند و پشت سر هم در میان . ولی توی این سالها روحم همش به اینو و اونور سر کشیده . این کارش بدجور درگیرم کرده . دوسال پیش سعی کردم که خیلی مومن بشم. خیلی دعا کنم و نماز بخونم. بیشتر از قبل بیشتر از همیشه ... یه جور معامله که یه چیزی بدم و یه چیزی بگیرم . خدا بنگاه کارگشاییم شده بود . فکر می کردم سیستم خدا اینجوریه... راهم رو رفتم ولی چیزی نگرفتم ... اوضاع بدتر شد و تقریبا همه چیز رو از دست دادم . از خدا خواستم که کمکم کنه که چیزی رو که از دست دادم تاب بیارم ... ولی نشد . فقط من موندم و خدا که احساس میکردم می خواد یه چیزی رو بهم بگه ... بگه که چرا اینقدر شان من رو پایین میاری ؟ چرا اینقدر غر می زنی ..بعدش دلم گرفت و خفه خون گرفتم. حالا نمی دونم اسم این خفه خون گرفتگی رضا و تسلیم ه یا یه چیز موقتی و پیش پا افتادی کوفتی ه دیگست... فقط می دونم که دلم میخواد دست از پا خطا نکنم. هیچ کاری ..مثل حزب الهی های واقعی دو آتیشه ..برعکس کرمم گرفته که طوری رفتار کنم که دور و بریام فکر کنند که پدر سوختم و اهل هر کثافت کاری. شاید یه جور عقده گشایی باشه یا انتقام از آدمایی که یه عمر مجبور بودم خودم رو مقابلشون توجیه کنم و با هزار فن و کلک کاری کنم که فکر کنن آدم درستیم . دیگه حالم از توجیه و مبارزه برای اثبات بی گناهیم بهم می خوره . اونا دوست دارند که من رو مثل خودشون ببینند . که دلشون خنک بشه و آروم بگیرند .اگه اینطور می خوان به درک بزار هرچی می خوان فکر کنند ...

خدای این روزای من خیلی قشنگه . واسش یه حریم خاصی قایلم. دوست دارم بنده ی سر به زیری باشم. دوست دارم واسه خودش دوستش داشته باشم. دیگه واسه این نماز نمیخونم که دلش به رحم بیاد و کارم رو راه بندازه. نماز می خونم واسه خاطر خود خودش . چون دوستش دارم . چون تنها کس زندگیمه ... اونا از کارام لجشون می گیره . اهمیتی برام نداره .یک به یک دارند میرند چون تو کثافت کاریاشون شریکشون نیستم. باج به کسی نمیدم .چیزی نمیگم که خوش به حالشون بشه . حالم از همشون بهم می خوره..برند به جهنم...


 
آرزوی صبح امید
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤   کلمات کلیدی:

 

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید

در آسمان سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
...
هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید

دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید

نبود در صدفی آن گوهر که می‌جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید

سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید

سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن ندید و دست پلید

چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید

کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید

بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید

روان سایه که آیینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده‌ای ندمید

( هـ . ا . سایه )

 
چشمهایت را ببند
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

آرام باش بانو !

چشمهایت را ببند عطر بهار نارنج را

به یاد بیاور

و صدای جویبار های سرشار را

 که برای تو

عاشقانه ترین ترانه ها را خواهند خواند

با تمام وجودت

احساس کن

آرام باش بانو !

عشق در پشت پرچینها تو را می خواند

و دستهایی آنجا منتظر است

که عاشقانه از لابلای گیسوان مشکی - طلایی بلا تکلیفت

خواهند گذشت

چند روز دیگر که بهار بیاید

تو نیز غمهایت را بدست باد خواهی داد ...

***

برفها دیگر آب شده اند بانو !

اشکهای سالیانت را با گلبرگهای عشقی طلایی پاک کن

و هم آواز بهار عاشقانه ترین ترانه ها را بسرای

برخیز و بگذر

از جاده ای که

غمگین ترین مرد عالم در آنجا

به انتظارت نشسته است

گذر کن و

داوودی ها را از یاد ببر

و دست در آغوش آینده ای شیرین بیاویز

آینده ای که از آن توست ...

و چلچله ها برای تو خواهند خواند

و فرشته ها شکوه عشق شما را

به شادی خواهند نشست

چشمهایت را ببند و در پاکترین قلب خدا

ترانه ی عشق را

با تمام وجودت آواز کن

چشمهایت را ببند بانو

چشمهایت را ببند ...

چهارشنبه - 2 اسفند هزار و سیصد ونود و یک

 


 
شاید نجات یابم
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی:

خورشید مدتهاست که نمی تابد . سرم مدام به پایین است. نه ستاره ای و نه آفتابی . در خود خیره شده ام .سالهاست . سالهاست که عمیق به خودم می نگرم و به سلولهای سیاه و پوسیده ی دستانم. تارهای شیطان است که مدام به دست و پایم می پیچد . می جنگم و می گریزم و پاره می کنم و باز تار و ریسمانی ... ریسمانهای بی انتها . دیگر خسته شده ام. از نفس افتاده ام . چهره ام سفید شده است . سفید تر از چهره ی مرده ترین آدمهای تمام اعصار  و امید که خود ریسمانی شده است بر دستهای ناتوانم . و شاید های بی پایان ....

شاید این تپش ها موومان پایانی سنفونی یه حقیریست که شنوندگانش را بی تاب کرده است . بی تاب برای نشنیدن و گریختن. شاید نفسهایم ترکم کنند . شاید شیطان رهایم سازد . شاید کرمهای موذی مغزم راهشان را بگیرند و بروند . شاید آفتاب دیگر نتابد

شاید نجات یابم.


 
اما نه ...
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی:

این صدای تو نیست؟... اما نه...
های های تو نیست؟ ... اما نه ...
فقط این رد پاست بر کوچه
ردپای تو نیست؟ ... اما نه...
آه آن عابری که می گذرد
آشنای تو نیست؟... اما نه...
آه این برگهای پاییزی
نامه های تو نیست؟... اما نه...
-کاش می مرد ، مرد عاشق من!
این دعای تو نیست؟... اما نه...
این همه دیر و زود آمدنت
از ریای تو نیست؟ ... اما نه...
نه! نباید می آمدی اینجا
کوچه جای تو نیست!... اما نه...
یکنفر گفت: «دوستت دارم»
این صدای تو نیست؟... اما نه...

محمد سعید میرزایی


 
زده !
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی:

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمارکش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است

بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف

ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

 

 
حتی از مرگ ...
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱   کلمات کلیدی:

خیلی خستم. نه از این خسته های اخمو. خستگی با تلخ خند. از اون خنده ها که کمتر کسی تشخیصش میده. دلم آرامشم نمی خواد. فقط می خوام که قایق زندگیم حرکت کنه. به کجا؟ مهم نیست . رفتنش مهمه . مهم اینه که تند از کنار همه چی رد شه ...

این روزا حس می کنم که یکی نشسته و داره قایقم رو می رونه. خودم صاحبش نیستم. اصلا کلا صاحب هیچی نیستم. حس تملک ندارم .نه بخودم و نه به کسی یا چیزی. دیگه تسلیم شدم .

فقط می خوام بخوابم چون مدتهاست دیگه دلم غنج نمیره. ذوق نمی کنم. منتظر نیستم. آواز نمی خونم. ساز نمی زنم.

دیگه از هیچی هم نمی ترسم. حتی از مرگ...


 
نمایشی دو نفره با یک بازیگر
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦   کلمات کلیدی:

این نمایش دو بازیگر دارد. یکی من یکی تو که نقش تو را هم من بازی می کنم . نمایشمان اجزای صحنه ی زیادی ندارد . یک استکان که دست من است و یک تنگ شراب که دست توست. در این نمایش قرار است که من عاشق تو بشوم و تو قرار است که بروی . اینقدر بروی که دیگر هیچ تماشاگری در دنیا نتواند حتی سایه ات را ببیند . بازی که به میانه اش رسید و من غرق تو شدم ، و رنگ چشمانت مبهوتم کرد ، تو پا می شوی و از سمت چپ صحنه – همانجا که درختها را چپانده اند توی گلدانهای مقوایی –  خارج می شوی و بعد ... تلخ ترین موسیقی عالم نواخته می شود و همه ی نور ها می روند .

دوباره که نور ها آمدند من نشسته ام وسط صحنه و بغض کرده ام. آنقدر بقضم پر رنگ است که حتی دور ترین تماشا گران هم از ته سالن بخوبی می توانند بغضم را ببینند . تو طوری از سمت چپ صحنه خارج شوی که همه بغضم را نه که ببینند بلکه زار زار بگریند ...

همانطور که گفتم نمایش ما دو بازیگر بیشتر ندارد . من و تو که نقش تو را هم خودم بازی می کنم پس تو می توانی بین تماشاگران بنشینی و نرسیدن ما را زار زار بگریی ...


 
Too much love will kill you
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me
I'm far away from home
And I've been facing this alone
For much too long
I feel like no-one ever told the truth to me
About growing up and what a struggle it would be
In my tangled state of mind
I've been looking back to find
Where I went wrong
Too much love will kill you
If you can't make up your mind
Torn between the lover
And the love you leave behind
You're headed for disaster
'cos you never read the signs
Too much love will kill you
Every time
I'm just the shadow of the man I used to be
And it seems like there's no way out of this for me
I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down
How would it be if you were standing in my shoes
Can't you see that it's impossible to choose
No there's no making sense of it
Every way I go I'm bound to lose
Too much love will kill you
Just as sure as none at all
It'll drain the power that's in you
Make you plead and scream and crawl
And the pain will make you crazy
You're the victim of your crime
Too much love will kill you
Every time
Too much love will kill you
It'll make your life a lie
Yes, too much love will kill you
And you won't understand why
You'd give your life, you'd sell your soul
But here it comes again
Too much love will kill you
In the end...
In the end.

بشنوید 


 
← صفحه بعد