ادای احترامی به گیره ی روسری

ابایی از گفتن این حرف ندارم که بگویم در ششمین ماه از سی سالگیم ، در یک بعد از ظهر تابستانی - پاییزی عاشق شدم. در این سن مرد ها معمولا کمتر عاشق می شوند چون معمولا زار و زندگی ای بهم زدند و زنشان پیششان هست و بچه و باقی قضایا و وقتی راه می روند سرشان بیشتر پایین است و بیشتر به مشکلات زندگی شان و بقول خودشان به بدبختی هاشان فکر می کنند . البته ممکن است گاهی هم که سرشان را بالا گرفته اند نظرشان کسی را جلب کند . مثلا کسی که چشمهای درشتی دارد یا موهایش را از زیر روسری اش افشان کرده . گرچه عموما این امر زود گذر است و به جایی نمی رسد .

تا پیش از این یعنی قبل از آن بعد از ظهر تابستانی - پاییزی من هم کمابیش شبیه باقی سی سال و شش ماهه ها بودم. سرم بکار خودم بود . گرچه زیاد در بند بدبختی هایم نبودم ولی به هر حال کمابیش دلمشغولی های یک مرد سی سال و شش ماهه را داشتم .

عشق در سی سالگی تجربه ی بدیعی است که می خواهم مثل آهویی که پیش روی نقاشی ایستاده است ، قبل از گریختن تمام زوایایش را ثبت کنم ...

آدم وقتی عاشق می شود انگار تازه فهمیده است که نیمه ای را که باید داشته باشد و تمام زندگیش وابسته به آن است را با خود ندارد . این هم از عجایب دنیا ست که عشق شب و روز و وقت و بی وقت به آدم - که سالهاست با تنهایی خودش کنار آمده - گوش زد می کند که : پس کو ؟ کجاست ؟ اونی که باید الان کنارت باشد... کجاست ؟ ...  اینجاست که آدم مثل جن زده ها تمام کار و زندگی اش را ول می کند ، کیفش را ، زنبیلش را و حتی لیوان چایی دستش را زمین می گذارد و می گردد و می گردد و می گردد .از لابلای کتابهای شعر گرفته  تا لای ترانه ها و حتی بو ها و صدا ها ...  شاید باورتان نشود ولی من از وقتی عاشق شدم گیره ی روسری را هم با احترام نگاه می کنم . نوعی تشخص برایش قائلم . طوریکه انگار قوم و خویشم هست ! همین نگاه  را به چیز های یگری هم دارم . مثلا نگین انگشتر مشکی ، شکلات داغ و رنگ آبی و حتی چمن پارک یا مثلا همین وبلاگ که زمانی نه چندان دور متبرک به نگاهش بوده است . داشت یادم می رفت .این روز ها پسر دایی ام را هم بیشتر دوست دارم . البته ازوقتی عاشق شدم از یک چیز هایی هم متنفر شده ام . مثلا عینکم یا دماغم ! ولی خوشبختانه هر دوی این ها بنا به کارکرد و موضع استفاده شان کمتر جلوی چشمم ظاهر می شوند و این مسئله ی مهمی است . فرض کنید اگر دماغم بجای انگشت سبابه ی دست چپم دم به ساعت جلوی چشمم رژه می رفت چه بسا در یک اقدام جنون آمیز ونسان ونگوگی از دستش خلاص می شدم !

عشق کار های دیگری هم بلد است بکند. این را از همان بعد از ظهر تابستانی - پاییزی ششمین ماه سی سالگی ام که عاشق شدم فهمیدم . کار دیگر عشق بیدار کردن عادتها یی است که سالهاست به فراموشی سپرده شده اند . مثلا یادم است که از بچه گی عادت داشتم هر چیز خوبی را که پیدا می کردم به دوستم یا مادرم نشان بدهم . حالا هم همین احساس را دارم . مثلا شعر خوبی یا ترانه ای یا حتی شکلات خوشمزه ای که پیدا می کنم دوست دارم بدوم و بدوم و پایین پله های موزه ی سینما که پیدایش کردم ، مشتم را باز کنم و صدف شکسته یا سنگ ریزه ی سرخ زیبایی را که توی مشتم هست با اشتیاق نشانش بدهم .

توی کتابهای زیادی نوشته اند که عشق چه کارهای دیگری هم بلد است انجام دهد . کتابهای زیادی در این مورد چاپ شده که دختر و پسر های جوان عاشق خریدنشان هستند و روی جلدشان عکس چشم و ابرو یا صورت یک دختر و پسر خوشگل یا دوتا حلقه ی طلایی یا دریا یا گل و از این جور چیزها چاپ کرده اند و ابعادش را طوری تنظیم کرده اند که پسرهای مغرور و دختر های خجالتی براحتی بتوانند زیر بالششان قایمش کنند و شبها که همه خوابند یواشکی آنها را بخوانند و زیر جملات قشنگش خط بکشند .

من می دانم که کتابهای زیادی در این مورد چاپ شده . این را قبل از قراری که در آن بعد از ظهر تابستانی - پاییزی ششمین ماه سی سالگی ام داشتیم فهمیدم . روی یک ردیف میز چسبیده به هم که رو میزی های آبی رنگ داشت و  سر راه بازدید کنندگان موزه ی سینما چیده شده بود ، پر بود از این کتابها ... بنا به شرایط خاصی که درش قرار گرفته بودم نشد که اسمهایشان را از بر کنم ولی میدانم که در اکثرشان با جمله های قشنگ نوشته اند که عشق چه کارهای دیگری بلد است که انجام دهد . همانطور که گفتم بخاطر شرایط خاصم از آدمهایی که رد می شدند و کتابها را ورق می زدند چیز زیادی بخاطر ندارم .تنها چیزی که یادم است دختر فروشنده بود که چهره ی غمگینی داشت و گوشه ای نشسته بود و به دور دستها خیره شده بود.               

                                                                                  12/7/٨٩ -2 نیمه شب

/ 3 نظر / 10 بازدید
مریم

به نظر من وقتی روی یه تابلو ثبتش کردین روش یه روزنامه بکشید و بذارینش توی اون انباری ای از ذهنتون که هیچ وقت سراغش نمیاین...این بهترین راهه..

مریم

من نمیدونم غمزه آهوی شما چه جوریه اما خیلی وقتها از غمزه و تابلو و نقاش گذشته و نقاشی جای دیگه یعنی جای اصلی رقم میخوره و کشیده میشه و این تابلوی شما فقط لذت آنی داره و باید بعدش روش روزنامه کشید... همین و بس....

....

متن جالبی بود...موفق باشی