مدیحه ای برای حلقه هایی که غلظت را افزایش می دهند .

نوشته اند که سه حلقه دارد . حلقه هایش قرار است دور سیاهی های مغزم را بگیرند . دارند یالا و بالاتر می روند . از رگ گردنم بالا می کشند  .هنوز باورم نمی شود که  قرار است تمام هم و غمشان تسخیر سیاهی های مغز من باشد . حلقه ها با خودشان هزار هزار لشکر خونریز آورده اند . بی رحم و کور و سیاهی های مغزم را قرار است با خودشان ببرند.

دل تنگم . خیلی دلتنگم.. حلقه ها انگار کارشان را بلد نیستند . انگار خدا یادشان نداده که چکار باید بکنند. چشمهایم بسته است . دلم نمی خواهد بازشان کنم. انگار پر چادر کسی صفحه ی هزار پاره ی پازلی را روی زمین واژگون کرده . قطعاتش دارند از هر طرف فرار می کنند .

 چهره ام چقدر وحشتناک شده است . چقدر از خودم می ترسم . چقدر از ورقهایی که بی هدف امید مرا به بازی گرفتند می ترسم . اینجا رد پای خدا نیست . شیطان است که لابلای ورقها لانه کرده است . کاش خرچنگ ها سه حلقه ای دلشان برحم بیاید و برای این برگها – این ورقها – که شیطان لابلای همزه و طاء و میمش لانه کرده است کاری بکنند . کاش شیطان خندیدن بلد نباشد . کاش حلقه ها گلویش را سخت بفشارند.

چقدر غریبه شده ام . چقدر از خودم می ترسم . پس ته این چاه، کجای گندیده ی این جهان است . دلم برای ته چاه خودم تنگ شده است . دلم گریه می خواهد . دلم فریاد می خواهد . دلم آتشی می خواهد که همه چیز را خاکستر کند . کاش هرگز دین نبود و مذهب نبود . کاش شهر ها اسم نداشتند . کاش آدمهای شهرها اسمشان با هم می شد که قاطی شود .

از معبدم دور افتاده ام . سوسوی چراغش را – تنها چراغش را – از دور می بینم . دل من آنجاست . آنجا که کتابها ، شهر ها و پنجره ها همه خیس از شرابند . آنجا که هیچ دستی دستم را پس نمی کشد - که می فشارد – سخت و عاشقانه . آنجا که در کتابهایش همه محرمند – که هم را سخت در آغوش می فشارند .

دلم بچه شده است . دلم آغوش می خواهد . دلم راهش را گم کرده . ورقها و ته مانده های سیاه قهوه حالش را بد کرده است . دلم خاکستر می خواهد . شراب می خواهد . دلم شراب خودش را می خواهد ... کاش شیطان خندیدن بلد نبود

/ 2 نظر / 6 بازدید
وریا

آنجا که کتابها ، شهر ها و پنجره ها همه خیس از شرابند... هر چند سیاه، اما کار فوق العاده ایه.

کوقه

ممنون وریا جان.