کار

مثل بولدوزر داریم کار می کنیم . 470 روز از برنامه ی زمانبندی جلو افتادیم . حتی 17 روز از تابلوی روز شمار هم جلو هستیم ! دیروز اینقدر واسه پایین رفتن عجله داشتم که  دیگه از پله استفاده نکردم . دستام رو قلاب کردم به چنگک بالابر و پریدم تو ایلیت ! فکرش رو بکنید : 20 متر ارتفاع ...

بعضی وقتها یادم میره واسه چی زنده ام . واسه درآمد؟ ولی نه حساب درآمدم رو دارم نه موجودی حساب بانکیم دستمه... واسه آینده ؟ مگه آینده الان نیست ؟ مگه فردا صبح آینده نیست ؟ پس چرا هر روز بی انگیزه تر از دیروز از خواب پا می شم ... فکر کنم ترافیک آدم رو اینجوری میکنه : 29 اسفند ، خیابان آزادی ، جناح ... گند ترین نقطه های تهران از لحاظ ترافیک . گاهی خودم بجای ماشینم جوش میارم ...

گاهی بخودم میگم بذارم برم ... نه که فکر کنید کار، من رو تو خودش حل کرده ، نه ... من کار رو بلعیدم . کار شده هدفم ، زندگیم ، آیندم ... خودِ کار .

یادمه توی فیلم «هامون» حمید هامون واسه علی عابدینی میخونه : علی عابدینی / یار قدیمی / کجا رفتی که یهو غیبت زد ... تو دهات چاه زدی / حرف از کار زدی / کار واسه کار/ نه واسه غایت و نهایتش ...

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

خیاط

اونقدر با حس از کار تعريف کردين که احساس می کنم خيلی وقتم تلف شده!پس کی می رسید بنویسید؟

RahiL

کار نيس که! جنايته!!

سارا

تا اينگونه کار کردن ما نباشد چگونه توانگران بينوا !!! چگونه ميتوانند زندگی کنند؟ آنان که به دليل سنگينی جسم قادر به کوچکترين حرکتی نيستند؟؟؟؟؟؟؟

کوقه

هوم ... حس ميکنم تراکتور هستم به راحيل : حرفت خيلی تاثير گذار بود - واسه خودم گريم گرفت

پونه

خودکشی ميکنين ديگه رسما!

SA

سلام. خیلی ممنون از لطفت. :)

مهتاب

اینجا قرار نيست آپ بشه؟‌ جدی ها !