ما گدایان خیل سلطانیمبنده را نام خویشتن نبودگر برانند و گر ببخشایندچون دلارام می​زند شمشیردوستان در هوای صحبت یارمر خداوند عقل و دانش راهر گلی نو که در جهان آیدتنگ چشمان نظر به میوه کنندتو به سیمای شخص می​نگریهر چه گفتیم جز حکایت دوستسعدیا بی وجود صحبت یارترک جان عزیز بتوان گفت

شهربند هوای جانانیمهر چه ما را لقب دهند آنیمره به جای دگر نمی​دانیمسر ببازیم و رخ نگردانیمزر فشانند و ما سر افشانیمعیب ما گو مکن که نادانیمما به عشقش هزاردستانیمما تماشاکنان بستانیمما در آثار صنع حیرانیمدر همه عمر از آن پشیمانیمهمه عالم به هیچ نستانیمترک یار عزیز نتوانیم

/ 3 نظر / 4 بازدید
مینا

خوشحالم که دوباره می نویسی. چند بار سعی کردم برای مطلب قبلی ات کامنت بگذارم ولی پرشین با این خرابی هاش اجازه نداد. موفق باشی

Fati

:) ديگه نری تا صد سال ديگه خوب:)

taiebeh

خدا شما رو از دوستاتون نگيره. شعر زيبايی بود.