پراکنده گویی های پاییز 89

از ننوشتن کلافه می شوم . مثل وقتی که ریشم در می آید یا مثلا وقتی کثیفم و نیاز به دوش گرفتن پیدا می کنم . نمی شود وصفی برایش پیدا کرد یا دلیلی برایش تراشید . شاید یک جور مرض باشد یا نیازی که در ذاتم  وجود دارد. همیشه همین جور است... از این جالبتر اینکه وقتی به مخاطب خاصی می نویسم یا مثلا می نویسم که اشخاصی بخوانند ، کمی دست پاچه می شوم . نوشتنم نمی آید . جمله هایم جفت و جور نمی شود ... در دفتر خاطرات دیگران یا مقاله ای برای روزنامه ای ... هرجا ولی نه اینجا. اینجا که تنها جای عالم است که مال خود خود خودم است (حتی قبر آدم هم بعد از سی سال از تملکش خارج می شود ! ) اینجا دستم روان هست . اینقدر می نویسم و می نویسم تا کله ام خالی شود . بعد هر چقدر که بخواهم می خوانمش . هی و هی و هی ...

امروز که سرم را زیر آب نگه داشته بودم ، فکرش از ذهنم گذشت . نه که فقط فکر باشد . تصویر هم بود به گمانم . صدا هم داشت . خر خر صدا می کرد . بالا می آمد و روی آب شناور می شد . نفسم داشت بند می آمد ولی ارزشش را داشت . کم کم حس کردم از مخم دیگر چیزی باقی نمانده است بجز صفحه ی روشن سفیدی که خورشید راست داشت از بالا نگاهش می کرد . حالا که خوب فکر می کنم یقین می کنم که فقط فکر نبود . نمی دانم چه بود ولی کامل بود . کامل کامل ...

دیروز ساعت 1 و 23 دقیقه و 45 ثانیه روز 6 ام ماه 7 سال 89... ظهر که سرم را تا گردن چپانده بودم توی عدد و رقم ، پیامش بدستم رسید . حکما خود فرستنده هم باورش نمی شده که اینقدر – اینقدر زیاد – هیجان زده شوم . به هر کس که رسیدم خبر دادم . گفتم . پیام دادم . حتی داد زدم ... از پیامهای بی جواب و نگاههای مبهوت دستگیرم شد که : نخیر . روزگار همچین شاخ غولی هم نشکسته که همه ی عدد و رقم هایش با هم ردیف شده ... ولی نمی دانم ، باور کنید نمی دانم چرا اینقدر ذوق کردم

/ 6 نظر / 4 بازدید
....

ذوق کردن که بد نیست خیلی هم خوبه....

کوقه

به آقاي سه نقطه ! بد نبود ولي يه جورايي غير طبيعي بود بگمانم!

کوقه

اصلاح مي كنم : آقاي چهار نقطه !

....

حالا از کجا میدونی آقاست؟

کوقه

نمی دونم ... آقا رو محض احتیاط گفتم !! اصولا من اصراری به دونستن هوویت خواننده هام ندارم. اگر دوست داشت خودش رو معرفی می کرد ... چیزی که مهمه اینه که اومده . خونده و نظر داده...

....

درسته مهم همینه...