دو مطلب کاملا بی ربط به هم ...

هر روز عصر می رویم بیگاری . کلی میله و صفحه ی فلزی سنگین را جابجا می کنیم. از پایینبه بالا .از چپ به راست . کلی آدم آنجا هستند که همه شان کارشان همین است. زور که می زنی و گوشهایت که قرمز می شود همه بجای کمک فقط بر و بر نگاهت می کنند! بعد از دو ساعت جان کندن تازه می بینیم که همه ی آن چیزهای زمخت سنگین حتی یک سانت هم جابجا نشده اند ... وقتی بیرون می رویم بابت تمام این عرق ریختن ها پول هم باید بدهیم !!

این هم یک جور زندگی کردن است که دارم تجربه اش می کنم . می گویند خالی از فایده نیست...

* * *

کاش این بابا خودش را به این زودی نمی کشت و بیشتر می شد که بنویسد . "ریچارد براتیگان" را می گویم. نوشته هایش خیلی واقعی است. " صید قزل آلا در آمریکا" یش را شانسی در کتابخانه ی کامران پیدا کردم. گفتم : این چیه ؟ گفت : آخر داستان نویسیه معاصر آمریکا . داشتم می گفتم . در نوشته هایش واقعیت موج می زند . این دقیقا چیزی است که من عاشقش هستم. من اعتقاد دارم که آدم حتی اگر رمانتیک ترین داستانها را هم می نویسد باید ته ته تهش واقعیت رسوب کند . این برای خودش بهتر است . مثلا اگر آدم از زبان عاشقی می خواهد بنویسد که دچار عشق یکطرفه ای است ، غلط می کند بنوسید "ما" یا " من و تو " یا " همدیگر " یا هر فعلی در باب "مفاعله"! .. این شیوه ی براتیگان است . نوشته هایش هزار حسن دارد که حوصله ی گفتنش را ندارم ولی من با این یکی زیادی حال کردم ...

 

/ 1 نظر / 2 بازدید