حتی از مرگ ...

خیلی خستم. نه از این خسته های اخمو. خستگی با تلخ خند. از اون خنده ها که کمتر کسی تشخیصش میده. دلم آرامشم نمی خواد. فقط می خوام که قایق زندگیم حرکت کنه. به کجا؟ مهم نیست . رفتنش مهمه . مهم اینه که تند از کنار همه چی رد شه ...

این روزا حس می کنم که یکی نشسته و داره قایقم رو می رونه. خودم صاحبش نیستم. اصلا کلا صاحب هیچی نیستم. حس تملک ندارم .نه بخودم و نه به کسی یا چیزی. دیگه تسلیم شدم .

فقط می خوام بخوابم چون مدتهاست دیگه دلم غنج نمیره. ذوق نمی کنم. منتظر نیستم. آواز نمی خونم. ساز نمی زنم.

دیگه از هیچی هم نمی ترسم. حتی از مرگ...

/ 4 نظر / 11 بازدید
الی

سلام علی جان ..... خوبی؟ همه خسته اند از این تکرارهای مدام زندگی مضحکه ی تکراریست[لبخند] وقتی میخندی زیباتر میشیا اااااااااااااااااااااااااا

گلدسته

سلام با مثنوی "چاووش عشق" به روزم

سوگند ستاره

تلخه...

نازنین

چه جالب منم سالهاست که از مرگ نمیترسم نه تنها نمیترسم با آغوشه باز منتظرشم برخلافه ظاهرو اخلاقم که همه فک میکنن از من خوش تر خودمم[لبخند]