چشمهایت را نبند ... (تجربه ای در شعر سپید)

بوی نم که می آید حالم دست خودم نیست

مهتاب که می زند بی تاب می شوم

بی تابیم دست خودم نیست

می نشینم خیره به شب ، خیره به بادی که در آغوش می گیردم

 

زندگیم هر چه بود این همه سال ، حالا بدست باد افتاده است

تاب می خورد مقابل چشمانم و در هم می پیچد

می چرخد و می چرخد و بالا میرود ...

زندگیم دیگر بیرق ‍‍ژنده ای شده است بدست باد ...

رنگ پریده و داغ خورده

از مهر چشمانت

چشمان تو بانو!

 

امشب باد لحن صدای تورا دارد

بوی تورا آورده است...

امشب بر لب چه می خوانی بانو که عطر کلامت

پر کرده حجم محزون اتاقم را

که جادوی نگاهت حل شده در سبحان الله و الحمد الله ات

 

چشمهات را نبند بانو!

نخواه که ویرانه ام کنی باز

که این همه ویرانی بس است دیگر

برای دل رنجورم

کنج جاده دلم - سرد و تلخ- نشستم و

نگاه کردم و

نگاه کردنم و

نگاه کردم

خیره شدم به پیچ جاده

به انتهای پیچ جاده 

لحظه ای - حتی لحظه ای – رو برنگردانده ام این همه سال

پلک نزدم حتی که از دست نرود آنٍ ‍آمدنت

لحظه آشتی پر چادرت با گلهای داوودی کنار جاده ی متروک زندگیم

 

 

چشمهایت را نبند بانو!

حالا که آمدی بعد این همه سال

حالا که ایستاده ام مقابل چشمانت

 با جامه ای ژنده و دلی پر خون

و دستی پر از شراب ناب

که کهنه اش کردم برای تو با تک تک تیره گی های روزگارم

و تلخیش را

در خود کشیدم تا گوارایش کنم برایت

که روزی بیایی و بنوشی و بنوشانیم 

 

 

چشم هایت را نبند بانو! چشمهایت را نبند ...

  

پاییز 89 – ساعت 3 شب

 

/ 7 نظر / 20 بازدید
....

زیبا بود...زیبای زیبا....

رهگذر

لحظه آشتی پر چادرت با گلهای داوودی .... تعبير فوق العاده ايه. موفق باشي .

کوقه

ممنون .شما هم موفق باشید.

عاطفه اسکندری

سلام دوست! خوندم شعرتو چند بار و چقدر لذت بردم، بیشتر از قدیما ! شاید برای این بود که سعی کردم با لحن اون روزها بخونم توی اون اتاق کوچیک دانشگاه که پاتوق دانشجوهای مدل ما بود! و شد! شعرو با صدای شما شنیدم و بعد از اینهمه سال لذت برم. زیبا بود ... خیلی زیبا. فقط با یه مقدار ایجاز زیباتر هم میشه. شعرتون رو بخونید چند بار و باز هم بخونید. اینجوری هر بار یه کشف تازه می کنید. موفق تر از پیش باشید.

خیلی زیبا بود واقعا از شما بعید بود.پیشنهاد می کنم تو این زمینه یشتر وقت بگذاری!

کوقه

ممنون آقا یا خانم ( ) شما لطف داریم ولی چرا از من بعید بود ؟؟!

امیر عبدی پور

شعر زيبايي بود رفيق سال هاي خوب گذشته.احساس صادقانه اي در كار وجود داشت كه خواننده را همدل و همراه مي كرد.قصه ي چادر و گل داوودي هم شنيدني بود و البته اين قصه هاي شنيدني عموما تلخ هم هستند. كامنت خانم اسكندري و جواب تو هم من را فرستاد به سال هاي خاكستري گذشته با آن همه خاطرات تلخ و شيرين و سايه روشن هاي جواني.بگذريم. انگار اين روزها حال هيچ كس "خوش" نيست.