۲۰:۳۰

ساعت 12<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

معقول آن وقتهایی که این زیمبل زیمبو ها توی معدن لا دست با با و مامانشان خوابیده بودند. نه ای بی اس بود نه دنده هوایی . آنوقت ابو جابر یا اشکبوس (نه این اشکبوس ها آن یکی اشکبوس ) یا نیکولوس سوفیولوس ، حلیم پزون از خواب بیدار می شد . «  یا علی ای » یا « یا پطرسی» یا « یا هرمزی »  می گفت و می آمد تو حیاط . بانو هم که زود تر بیدار شده بود داشت هیزم زیر تغارش می ریخت و گهگاهی هم بامچه ای تو سر پسرش می زد که آخه دلبندم این همه چوب تو جنگل بود ، این دوتا ترکه آلبالو چیه برداشتی آوردی ! ( دقت کنید جنگلی که بانو  گفت از آن جنگل ها نبود که توی ماهواره تبلیغ می کنند ملت بروند که پر تویش کافه و کازینو و بی ناموسی باشد ... یا مثلاً همیش جنگل های خودمان که از بس بکر است آدم هایش در روزهای تعطیل از بازار شب عید یا مثلاً صفوف در هم تنیدۀ نماز جمعه هم بیشتر است ) ... خلاصه جابر خان دست به آبی می رفت و ریشی شانه می زد و میزد تو دل کوچه . چار قدم که می رفت می رسید به خانۀ باقر خان .در می زد و اقور بخیری می گفت. باقر خان هم دست جابر خان را می گرفت و می کشید تو . اینکه مزاحم نمی شوم و انشاا... یه روز دیگه و امروز وقت دکتر دارم نبود . سرش را می انداخت پایین و یا ا... گویان وارد می شد ...

ساعت 11

معقول آن روز ها که هم کوه بکوه می رسید هم آدم به آدم . ملت چشم تو چشم بودند. اینجور نبود که همه دندان کفتار در آورده باشند که هر جا را قپ بزنند ول نکنند. می گفتند خوبیت ندارد جلوی همسایه ... و چون A-n  درصد مردم – وقتی A کل مردم شهر و n به 0 میل کند – همسایه بودند همه برای حفظ آبرو هم شده حرمت هم را می گرفتند.

ساعت 10

حکایت بی ربط : آقا ما یه زمانی که رایانه نداشتیم در قابلمه و سیم سه تار و دیس پلو خوری و بادیه آب دو خیار خوری را می آوردیم ، می چیدیم کنار هم ... آقا یک آهنگایی می ساختیم ! ولی جانم برایتان بگوید از وقتی رایانه مند ! شدیم و به تبع آن صاحب انواع و اقسام Music maker  ها شدیم ذوقمان کمی تا قسمتی خشکید و رفت پی کارش ... ( حالا یکی نظر می دهد که اگه کامپیوتر نبود این وبلاگ رو چه جوری می نوشتی !!)

ساعت 9

بگیر یک گوشه بشین و چشمهایت را ببند . بعد تصور کن که مثلاً بزرگراه شهید همت یا مثلاً بزرگراه شهید چمران ( که خوش آب و هوا تر است ) را ساخته بودند ولی حکماً کسی اتومبیل نداشت که توش براند بغیر از تو . آنوقت پشت ژیانت می نشستی و گازش را می گرفتی .ترمزش را هم در می آوردی می انداختی دور ... آخ که ژیان سواری چه کیفی داشت .

ساعت 8

بنشینیم یک لیوان چای بخوریم تا اخبار 20:30 شروع شود ببینیم آخرش باید چوب بخوریم یا پیاز !

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
Fati

حالا آخرش چوب بخوریم یا پیاز ؟

رها

گذشت اون زمان که آدمها حرمت میذاشتن به هم...

samina

خداييش چندمين باره که ميگم من از نوشته هات سر در نميارم! آقا خودش که حالی نميکنه يکی به ما بگه چی نوشته تا لااقل يه بارم شده بر اساس نوشته ها نظر بديم!

Fati

اين بچه ام(ثمينا) منظورش اين بيد از اين پست آخريت هم سر در نياورده نه از کامنتت ببين کی آپديت ميکنی ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رها

سلام. ممنونم ازت و خصوصاْ از دعات. نميدونی اين همدلی ها چقدر به آدم ؟آرامش ميده. من دنيای وبلاگی رو با هيچ کجا عوض نمی کنم.

تينوش

سلام. من هر وقت ميام اينجا ميخوام کامنت بذارم ولی اصلا نوشته هاتو نميفهمم. بهر حال موفق باشي

قهوه چی

فعلا وقت پياز خوردنه. بعد که تقی به توقی خورد و احتمالا اشکمان هم داشت در می آمد و وقت خوردن چيزهای ديگر شد هم باز احتمالا خبرمون ميکنند که بياييم. اونوقت وقت چوب خوردنه.