از این تاریخ...

مشهدی اسمائیل بنظر شصت ساله می رسید . صورت آبله رو و آفتاب سوخته ای داشت  و همیشه سیگار زر بدبویی گوشه ی لبش می سوخت . مدتها بود که زمینش را فروخته بود و کشاورزی را کنار گذاشته بود . هر روز صبح بشهر می رفت و "در گاراژ "بساط می کرد و لباسهای دسته دوم سربازی می فروخت و از این راه خرج سه پسر و سه دخترش را می داد . "سلطنت خانم" همسر مشهدی اسمائیل زن میانسال و زجر کشیده ای بود . هر روز صبح زود بیدار می شد و نان می پخت و کارهای خانه را انجام می داد . از میان سه دخترش فقط "نسرین" بود که در کارهای خانه به مادر کمک می کرد . نسرین دختر دوم خانواده بود . دختر اولشان "بهجت" در کودکی آبله گرفته بود و نابینا شده بود . روزها کورمال کورمال به حیاط می آمد و جلوی آفتاب چمباتمه می زد . سایر وقتها هم یا نماز می خواند یا می خوابید . بعد از بهجت ، نسرین بدنیا آمده بود . نسرین دختر سالم و خوش بر و رویی بود . همیشه لباس های رنگی می پوشید و با صدای بلند آواز می خواند . دختر کوچک خانواده هم "سمیه" نام داشت . حدود شش سالش بود و بشدت لجوج و بد قلق بود ... مشهدی اسمائیل و سلطنت خانم سه پسر هم داشتند . پسر بزرگتر "محمد" برای خانواده اش خیلی عزیز بود . کل خانواده هر شب پای تلویزیون می نشستند تا محمد را در تیتراژ اخبار ساعت نه ببینند . محمد بخشی از صف طولانی سربازانی بود که در یک غروب غمگین بقصد فتح یا آزاد کردن سرزمینی از روی تپه ای می گذشتند . هر شب ظاهر شدن چهره ی محمد در تلویزون در حالی که با دستش علامت پیروزی را به دوربین نشان میداد ، با شادی خانواده مواجه می شد . حتی بهجت هم با اینکه چیزی نمی دید از شادی بقیه به وجد می آمد .... محمد حالا بسلامت از سربازی برگشته بود و برای خودش برو و بیایی داشت . موتور سوار می شد ، سیگار می کشید و آرزو های دور و درازی در سر داشت . پسر دوم  خانواده "غلام" آدم عجیبی بود . چشمهای زاغی داشت و همیشه در اتاق نمور گوشه ی حیاط تنها می نشست و نوار هندی گوش می داد . سریاز بود و در ده خدمت می کرد . آدم مغرور و یک دنده ای بود و این باعث می شد که همیشه از محمد کتک بخورد . شاید اگر محمد می دانست که قرار است سالها بعد پای غلام روی مین برود و قطعه قطعه شود ، اینطور ظالمانه کتکش نمی زد .... آخرین پسر خانواده هم "عبدل" پسر شرور و ناراحتی بود . عصر ها با نسرین می نشستند و برای هم جک های بی ادبی تعریف می کردند و کر و کر می خندیدیند . عبدل همیشه از نابینا بودن بهجت سوء استفاده می کرد . ناغافل از روی دیوار توی حیاط می پرید و بهجت را که در گوشه ای برای خودش آفتاب می گرفت ، می ترساند و بهجت هم از ته دلش او را نفرین می کرد ...

همه ی آدمهایی که اینجا  اسمشان رابردم آدم ها ای واقعی هستند . از قصه و تخیل نیامدند . برای خودشان شناسنامه دارند . غیر از غلام که حالا خوراک مورچه ها شده است و شاید اسمائیل و سلطنت که شاید دیگر زنده نباشند بقیه سر و مر و گنده اند و نفس می کشند .

این آدمها در تمام این سالها گوشه ای نشسته بودند و منتظر روزی بودند که بالاخره یکی بیاید و زندگی شان را برای آدمهای دیگر تعریف کند و حالا فکر می کنم به آرزویشان رسیدند .

... حالا شما می دانید که سلطنت خانم همسر مشهدی اسمائیل است و این دو زمانی صاحب شش فرزند بوده اند . سه دختر و سه پسر

/ 6 نظر / 8 بازدید
کوقه

من تا حالا هیچ معنایی برایش پیدا نکردم و از این بابت خوشحالم . اگر توی گوگل سرچ کنی می بینی با وبلاگ من را می آورد یا نوشته ی آدمهای بیسوادی را که بجای "کوفه" نوشته اند "کوقه "!

امیر عبدی پور

زیبا نوشتی. پایان بندی هم خوب بود.کلا ایده ی جالبی پشت این کار بود.

وریا

تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد که بوی هیچ گلی با تو نیست نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری نه آشیان خراب چکاوکی نه برگ خرمایی تو از کدام بیابان می آیی ؟ پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند پرندگان غریبی که نام هیچ کدام به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد م.آتشی

کوقه

شعر فوق العاده ای بود ... ممنون وریا جان