داستان

دوباره سر و کلش پیدا شد. دیروز که رفته بودم کوهستان دیدمش که کنار نهر داره سیگار میکشه . کمی بیحوصله به نظر می رسید . باش دست دادم و کنارش نشستم . دوست نداشت زیاد حرف بزنه . بیشتر حواسش به سیگارکشیدنش بود . کفشاش رو لنگه به لنگه پوشیده بود . بهش گفتم : تو که نمی خوای کار و کاسبی بقیه رو کساد کنی ؟ خنده ی تلخی کرد و گفت : من فقط به خودم فکر می کنم.

روی تپه که بودم هوس سیگار کردم . معشوقه ام پایین تپه تو برکه آبتنی می کرد . پوستش از سرما کبود شده بود . آب موجی زد و از دامنه ی تپه سرازیر شد . معشوقه ام دست و پا می زد و از تپه قل می خورد و پایین می رفت . بهار نگاهی به من انداخت و گفت : سیگارهای این دوره و زمونه دیگه چنگی بدل نمی زنه . ته سیگارم افتاده بود روی لانه ی مورچه ها . دلم سوخت . بخودم گفتم : کاش امروز رو تو خونه میموندم و توی رویاهام غرق می شدم . یه دفعه یادم اومد که معشوقه ام رو آب با خودش برده . لباساش هنوز کنار برکه بود. فکر کردم که این لباسها غیر از خودش بدرد کی می خوره . شاید بهتر باشه بزارمشون عقب ماشینم تا توی راه اگه کسی رو – مثلا یک ف اح شه - رو دیدم ، ببخشمشون بهش . بهار پوزخندی زد : دنیا رو می بینی ؟ در اومدم که : این چیزی بود که خودش انتخاب کرده بود . فکر کردم از جوابم زیاد خوشش نیومد . بلند شد و مثل یک گور خر زخمی کشان کشان راهش رو گرفت و رفت ... حالا دستم توی جیبم بود و کله ام رو به بالا . سعی کردم با سوت آهنگی رو بزنم که دیشب معشوقم توی ماشینش واسم گذاشته بود. کلیتش یادم بود ولی اینکه چه جوری شروع میشد پاک از یادم رفته بود . بهار هنوز جلوی نظرم بود که داشت مثل یک گور خر زخمی لنگ لنگان به سمت جاده منتهی به بیشه زار می رفت ...

/ 2 نظر / 2 بازدید
لیلا

خیلی خوب علی موفق باشی