شبانه

نمی دانم در کدامين  شب بود که باد می وزيد . بادی مرموز که صورتم را چنگ می زد ... گمانم صدای موج دريا هم می آمد . ماه وسط آسمان بود . نگاهش دزديده بود . حس می کردم که دو تا چشم به من زل زده اند . عده ای گرد آتشی نشسته بودند و بلند بلند حرف می زدند و آواز می خواندند . با وجودی که صدای آنها به اندازه کافی بلند بود ، من چيز زيادی از حرفهای آنها دستگيرم نمی شد . شايد بخاطر صدای دريا بود که لحظه به لحظه خشمگين تر می شد ... من به مردمان کنار آتش نگاه می کردم . آب بالا آمد و در گودالی کنار پايم اسير شد . من غصه ام گرفت . دلم می خواست سرم را می کردم زير لحاف يا يکی را محکم بغل می کردم . جرات تکان خوردن نداشتم . می ترسيدم پايم گير کند به ضامن و يه دفعه بوم م م م  ...  تو اما آنجا نبودی . هيچکس آنجا نبود . موجی زد و همه چيز را با خود برد . دخترکی که دور آتش می رقصيد حالا روی آب بود و بسوی ظلمات دريا می رفت . آتش داشت خاموش می شد . همه رفته بودند . می خواستم داد بزنم ولی نمی توانستم . پاهايم از جا کنده نمی شد . پاهايم تا زانو در ماسه ها فرو رفته بود . چشمانم را بستم . خانه ای چار گوش با شيروانی مثلثی در خاطرم جان گرفت . همه درون خانه بودند و از پنجره بيرون را نگاه می کردند . تو هم آنجا بودی . موهايت را شانه کرده بودی . موهايت نارنجی شده بودند . با کاموا لبخندی را روی صورتت دوخته بودند . هنوز از گوشه ی لبت خون می آمد . ولی ... ولی چشم نداشتی . چشمهايت را هنوز نکاشته بودند . خوب نگاه کردم . هيچکس چشم نداشت . همه بدون چشم لبخند ميزدند ولی فقط تو بودی که هنوز از گوشه ی لبت خون می آمد ... چشمهايم را باز کردم . آتش خاموش شده بود . ماه نارنجی شده بود . پاهايم رها شده بودند. من روی آب دريا بودم ... 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
Fati

واوووووووووو خوش اومدی:)ديگه بيا سفت و محکم بچسب به اين وبلاگ تا اينجوری اقلاْ ازت خبردار باشيم:)خيلی قشنگ بود خيلی.اوضاع احوال رديفه؟

طیبه

رسيدن بخير.. / کجايی../ حالا کنار دريا به اون زيبايی همچين کابوسی../ زيبا بود ولی عجيب و ترسناک..

قهوه چی

سلام. وبلاگ شما را گهگاه سر ميزنم. امروز با اجازه لينک شما را اضافه کردم. باز ميبينمتان. احتمالا مرتب تر از قبل! چون حالا ديگه لينک اتان جلو چشمم هست!

قهوه چی

مرا به ياد روياهايم انداختيد. روياهای ناشی از استرسهای روزانه.